انگار حکایت این وبلاگم به پایان اومد ... !
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:32 PM توسط : مریم پاییزی
انگار حکایت این وبلاگم به پایان اومد ... !
توی سبزی بهارت یاد سرمای وجود ما هم باش

عیدت مبارک بی معرفت


تولدت مبارک 



آمدی اكنون ...
كه مرده عشق من دیگر
و نامت در سرای قلب من پژواك دیرین را نمی یابد
آمدی اكنون كه دیگر نام تو آن رعشه های رنج و لذت را
به جان من نمی ریزد؟
دگر آهنگ نام تو به گوشم نغمه ای شیرین نمی خواند
و از نامت دلم دیگر نمی لرزد؟
زمانی نام تو
در اوج سرمای زمستان ! همچو خورشیدی درخشان
باغ پنهان دلم را نوبهاری كرد
زمانی نام تو
چون كهكشانی پر ستاره
آسمان تیره ی تنهاییم را نور باران كرد
زمانی نام تو
زیبا ترین شعر جهان را
در فضای خالی شب های من
پژواك كرد
(تو را من دوست می دارم )
كنون نامت برایم نیست
جز یك واژه ی بی معنی و
دیگر برایم هیچ . . .



گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع
مي كرد 
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد
مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه
به خانه نمي آيد.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و
تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به
حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك
ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون
او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت
مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است
.كبري تصميم
داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت
نكند چون او با پتروس چت مي کرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود
و چت مي كرد.پتروس ديد
كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون
زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند
لحظه ي ديگر مي شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با
قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي
ريل ريزش كرده بود
.ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما
حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را
در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت
اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد
و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت
.خانه مثل هميشه سوت و كور بود
.الان چند سالي
است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان
ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و
پنير دارد اما گوشت ندارد 
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي
پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت
قرمز خريد چوپان دروغگو به او
گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي
چوپان دروغگو دارد به همين دليل است
كه ديكر در كتاب هاي
دبستان آن داستان هاي قشنگ
وجود ندارد.

تو يه روز سرد زمستون به دنيا اومدم !
اون موقع نميدونستم كه به اون روز ميگن روز عشاق ...
عاشق پاكي و صداقتم ، شايد واسه همينه كه رنگ سفيد و خيلي دوست دارم .
فكر مي كنم مي شه تموم عشق و پاكي رو تو يه شاخه رز
سفيد خلاصه كرد .
تنهاي تنهام و
هيچ كس نتونست اين تنهايي رو پر كنه ...
يه دل دارم كه هزار تكه شده ...
كاش در سينه مرا اين دل ديوانه نبود ...!
يك سال ديگه هم گذشت . 
خيلي ها ميگن 19 بهار رو پشت سر گذاشتيم
و وارد 20 مين بهار زندگي مي شيم ...
ولي من !
من 19 زمستون و گذروندم ...
19 زمستون سرد و تاريك و يخ زده ...
سرماي اين زمستونا همه ي وجودم و تسخير كرده !
حتي قلبم و ... 
تويي كه
ميگي من سنگم و احساس تو رو باور نمي كنم ! آخه از يه قلب يخ زده
چه جوري ميشه حرارت عشق و فهميد؟؟؟؟!!
من و ببخش واسه سنگ بودنم .
و حالا من همزمان با روز عاشقاي زميني ( ولنتاين )
قدم به 20 مين زمستون زندگيم ميذارم ...
تنها ... بازم تنها ... مثل هميشه !
هنوزم تنهاي تنهام و هيچ كس نتونست اين تنهايي رو پر كنه .
اين شعر و يادته؟ 
دوباره بهمن ! دوباره برف و سپيدي مطلق

دوباره تداعي يك ميلاد ناخواسته

در باور محدود اذهان.
...
آه ، چه زود به اشكال آدم ها نزديك شدم !

و در حجم كوچك شهر قد كشيدم !

و چه با وقاحت از فصل هاي كاغذي دور شدم !
...
كدامين ابر سهم مرا از باران خواهد داد؟؟؟؟؟؟؟

كدامين آينه مرا در تكرار خود گم خواهد كرد؟؟؟
...
بايد رفت ، تا انتها بايد رفت و

" ايمان آورد به آغاز فصلي سرد "

پرسيدي اين شعرو واسه چي اينجا نوشتي؟ گفتم واسه تولدم ! آخه ميدونستم بازم تنها ميشم
. يادته كه حس 6 امم قوي بود
نازنين اينو نگفتم ،
كه تو رو گريون ببينم
الهي برات بميرم ،
اشكتو هيچ وقت نبينم
عزيزم اينو ميخونم ،
که دلم آروم بگیره
طفلكي داره ميسوزه،
طفلكي بي تو ميسوزه ...

*** اينم از قصه ي ميلاد تلخ من
! از طرف همه 20 ساله شدنم و به خودم تسليت
ميگم ***
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است
. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.![]()
و تو براي اين که معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک و عميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. ![]()
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است
. خدا همه را جمع کرده
و همه را براي خويش برداشته
و به حساب خود گذاشته است. ![]()
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟
تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را
و روحت را
و دنيايت را
وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند. ![]()
فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است.


هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟
هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي...
ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي...
ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...
بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...
بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...
بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...
بهم نگفتن...
نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...
نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه !!!

فرات! شرمت باد
حال که از قطره ای نیز مضایقه کردی دیگر چرا موج میزدی؟؟
آب فرات موج نزن!
صدای العطش از خیمه ها برخاسته بود !
اما به خدای حسین سوگند که ایشان تشنه ی شهادت بودند ،
تشنه ی ایمان بودند نه تشنه ی آب!
فرات مقابل چشمانش چه اندازه داشت که خویشتن از ایشان دریغ کند؟؟
فقط به فرات بگویید : آب فرات موج نزن


دل من از روز ازل ، اسير يك نگاهه
حسين و دوست داره مگه ، خاطر خواهي گناهه
ديوونه ي حسينم و ويرونه ي حسينم
خراب و مست گوشه ي ميخونه ي حسينم
دل هر كي با ياري خوشه
يار دل ما حسينه
ترانه اي كه دل و ميبره
صداي يا حسينه
عقل از سر من پريده و ديوونگي جا گرفته
حرف اگه داري با خدا بزن
عقلم و خدا گرفته
منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد
ز شهر عقل و عاقلا یکباره بیرونم کرد

اشک خون می بارد از دیده در این سوگ یگانه گوهر آزادگی


من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت
*
ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد
*
يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
*
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست
*
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم !
از اين پس به جز او
کسي را نداريم...
امروز رفتم نگامو انداختم به آسمون
دستامو بردم بالا
فریاد زدم
داد زدم
گریه کردم
شکایت کردم که ای خدا من اونو دوست داشتم
من اونو هنوز دوست دارم !
چرا اینجوری شد؟
چرا از پیشم رفت؟
چرا تنهام گذاشت؟
خسته شدم
افتادم رو زمین
شروع کردم به زار زدن و ناله کردن
یه دفعه یه صدایی از آسمون اومد که گریه نکن
اون که تو رو ول کرد خودش داره یه گوشه مثل تو گریه میکنه!!!!

خسته شدم....
ديگه بریدم.....
احساس ميکنم آخره خط واستادم......
ميخوام برم يه جائي گم و گور بشم که هيچکس دستش بهم نرسه
همه ي غم و غصه هاي دنيا اومده نشسته رو دلم!!
فشارش رو روي شونه هام حس ميکنم... دارم زير اين فشار ميشکنم ...
دارم له میشم....!
دلم ميخواد تو بغلِ يکي گريه کنم
ولي خيلي وقته که قسم خوردم هيچکس اشک منو نبينه!
به خودم که نگاه ميکنم ، هيچي نميبينم
جز يه بدن خسته که حتي يه قدم ديگه هم نميتونه راه بره ...
يه روح زخمي که هر تيکش يه گوشه افتاده...
يه دل شکسته که هر کس از راه رسيده يه لگد بهش زده و رفته
خسته شدم از مصنوعي خنديدن ... خنديدن براي دلخوشي ديگران؟
کلي حرف رو دلم باد کرده ولي هچکس نيست که حتی به يه کلمه از اونا گوش بده !!!
مهم نيست .... بازم مثله هميشه با ديوار حرف ميزنم ..
حداقل اون منو تحمل ميکنه
خيلي وقتا از خودم ميپرسم که چرا ؟
چرا؟؟؟؟
مني که هميشه دلم کفه دستم بوده ؟
مني که هميشه بهترين چيزا رو براي ديگران خواستم؟
از خودم ميپرسم چرا ؟
چرا هرکس که کارش با من تموم ميشه ... هر کس که مشکلش حل ميشه
جوري رفتار ميکنه که انگار منو نميشناسه ديگه؟
ولي من ميبخشم ، همه ي اونها رو تا شايد من هم بخشيده بشم .......